تمامي سدها را به بهانه تو خواهم شکست
تمامي راهها را هموار خواهم ساخت
به بهانه تو
امشب دلم ميخواهد
به کسي بگويم"" دوستت دارم.""
تو نهراس و آنکس باش.
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همين امشب به تو ثابت کنم که دوستت دارم.
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي کنم که
لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.
بگذار همچون معشوقي که براي وصال معشوقش
جان ميدهد برايت جان دهم.
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم
و تو را ستايش کنم.
بگذار در تاريکي به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنيابم.
ميخواهم بينديشي که همين امشب
غير از من کسي ديوانه تو نيست
هرچند که جاهلانه فکري باشد.
کمي بيشتر با من
و همين امشب بگذار خيال کنم
که جز تو کسي نيست.
همين يک امشب را بگذار نقش بازي کنم.
نقش حقيقت را.
همان که دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين کرده ام.
اي آخرين !
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:13  توسط 143
|
کوچه غمناکه پرستو هاي شاد
در غروبي پر ملال و بي صدا
خبر عريوني باغا رو داد
پاييز اومد اين ور پرچين باغ
تا بچينه برگ و بار شاخه ها
کسي از گل ها نمي گيره سراغ
کسي از گل ها نمي گيره سراغ
بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه
شده ابري تو فضاي سينمون
قصه ي بي غمگساري هاي ما
مي دونم پايان نداره بعد از اين
قصه ي بي برگ و باري هاي ما
بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه
پاييزه پاييز عريون
من و تو خسته و گريون
مي نويسم با دل تنگ
روي گلبرگ شقايق
فصل دلتنگي پاييز
فصل غمگيني عاشق
بيا در سوگ دلگير گل سرخ
بخونيم شعري از ديوان گريه
من و تو زاده فصل خزانيم
دو تن پرورده ي دامان گريه
پاييزه پاييز عريون
من و تو خسته و گريون
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:7  توسط 143
|
رنجيده از تو ريشه جونم
عشق و تنفر ناباورانه آميخته با خونم
با دلي تنها همدم غمها با خاطرات تلخ و شيرين
بي تو نشستم من چه ظالمانه از غم عشق در هم شکستم من
با وداعي سرد و خاموش از من گذشتي تو
ببين چه آسون محبات بر عشق نوشتي تو
شکسته پيمان تو پرده دار قلب من بودي
چگونه غافل از ناله هاي درد من بودي
در روزگار درد و تباهي ياورت بودم
تو خالي از عشق من عاشقانه سنگرت بودم
زخمي شد از عشق دل اسيرم
اين انتقام و از کي بگيرم
خسته و تنها همدم غمها
در حصار خلوت دل پيچيده فريادم
احساس تلخ عشق و تنفر برچيده بنيادم
نه ايماني نه وجداني جز حيله و نيرنگ
در سرزمين قحطي عشق نشسته ام دلتنگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:8  توسط 143
|
شايد اونجوری که بايد قدرت رو من ندونستم
حرفهايی بود توی قلبم من نگفتم نتونستم
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
نيومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم ديوونتم من زندگيم رو به تو بستم
تو رو ديدم توی مثل آينه توی تنهايی شکستی
من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون گل توی برگ من شکفتی
چشم تو پر از گلايست اما هرگز نمی گفتی
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
شايد اونجوری که بايد قدرت رو من ندونستم
حرفهايی بودتوی قلبم من نگفتم نتونستم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:5  توسط 143
|
تابستون اون سال تموم شد و دیگه روزای غمناک پاییزی شروع شده بود و یادمه ۴-۵ روز اول ندیدمت و این بیشتر غمگینم میکرد... دیگه از سال دوم دبیرستان به بعد کلی تغییر کردم مثل اینکه چند سال بزرگتر شده بودم و دیگه اون سرحالی گذشته رو نداشتم اصلا نمیدون چه اتفاقیافتاده بود... هر شب گریه ام میگرفت و حوصله هیچ کای رو نداشتم من مونده بودم و بی تو آهنگ های غمگین...
ای سزاوار محبت ای تو خوب بینهایت
همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت
به خدا دوست داشتن تو هم یه عشقه هم عبادت
تو سزاواری که باشی مرهم روزها و شب هام
تا که عشقتو ببینی توی جونم و تو رگ هام
بشنوی دوست دارم رو حتی از حرم نفسهام
من که با نوازش های دستت سوختن از تب رو شناختم
تب عشقی آتشین که من به اون قلبمو باختم
قاصد بودن من بود اوج خوشحالی چشمات
وقتی که عشقو میدیم توی قطره های اشکات
هر کی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده
چون شبی در حرم عشق سفری به کعبه کرده
ای که برده ای مرا تا مرز یک عشق خدایی
بیا پاره تنم باش تو که پاک و بی ریایی
اوج فریاد دلم شد عاشقانه دل سپردن
در وجود تو شکفتن با تو بودن یا که مردن
هر کی از عشق گریه کرده شادی رو تجربه کرده
چون شبی در حرم عشق سفری به کعبه کرده
خوب سال دوم هم مثل سال اول تموم شد دیگه امیدی هم نداشتم که بتونم فراموشت کنم واسه همین تابستون هم چشمام همه جا دنبالت بود....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط 143
|

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 21:50  توسط 143
|
سلام. امروز واسه یه کاری که زیاد هم خوشایند نبود داشتم میرفتم اداره پست تو فکر همین کارام بودم و اصلا به اطراف توجهی نداشتم یه لحظه چشمم به داخل بانک افتاد و دیدم دختری با چشمای معصومش داره نگاهم میکنه زیاد حوصله نداشتم و اخمام تو هم بود سرم رو انداختم پایین که رد شم نمیدونم چطور شد که یه باره دیگه نگاه کردم.... باورم نمیشد این دخترک معصوم همئن عشق شش ساله ی خودم بود واسه هزار و یکمین بار عاشقت شدم الان هم نگاه همون لحظه ات یادم می افته دیوونت میشم راستی امروز از یه چیز کاملا مطمئن شدم اونم اینکه هرگز نمیتونم فراموشت کنم...
هنوز عاشق ترینم، ای تو تنها باور من به غیر از با تو بودن نیست هوایی بر سر من
هنوز عطر تو مونده در فضای خانه ی من هنوزم بی قرار این دل دیوونه ی من
فراموشم نکن، فراموشم نکن تویی تنها دلیل بودن من به یاد من باش، فراموشم نکن
من تشنه ی محبت، درد آشنای هجرت، دلم به این جدایی، هرگز نکرده عادت
ناکامی از تولد، همزاد بخت من بود، ندارم از تو شکوه، این سرنوشته من بود
فراموشم نکن، فراموشم نکن تویی تنها دلیل بودن من به یاد من باش، فراموشم نکن
بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم، جز با تو بودن آرزویی بر سر ندارم
میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من، تکرار اسم قشنگت، شده عادت لبهای من
فراموشم نکن، فراموشم نکن تویی تنها دلیل بودن من به یاد من باش، فراموشم نکن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:6  توسط 143
|
ای تو بهانه واسه موندن
ای نهایت رسیدن
ای تو خود لحظه ی بودن
تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی ، همه پاکی
تو کلام آخر من
ای تو پر از وسوسه عشق
تو شدی تمامی زندگی من
اسم تو هر چی که می گم
همه تکرار تو حرفای دل من
چشم تو هر جا که می رم
جاری تو چشمای منتظر من
تو رو اون لحظه که دیدم
به بهانه هام رسیدم
از تو تصویری کشیدم
که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم
قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم
با تو یک خاطره ساختم
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:8  توسط 143
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خنديدم
كمی آزرده و حيرتزده گفت
روی ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو مي داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط 143
|
روزها یکی پس از دیگری سپری شد و کار من شده بود موقع رفتن به مدرسه زود از خونه بیرون بیام یا مسیر مدرسه رو چند دور برم و بیام تا بلکه بتونم ببینمت.دوستان و بخصوص همکلاسی هام به گوششون یه چیزهایی در مورد عشق من رسیده بود. زنگ آخر هم ۵ دقیقه مونده دیگه بساط رو جمع میکردیم تا بلکه زودتر بیرون بیاییم اونم دیگه علتش معلومه واسه دیدن روی ماه شما. دیگه شاگرد ممتاز شدن واسم اهمیتی نداشت و خوب یادمه که اون سال شاگرد سوم شدم و یکی از همکلاسی هام که چهارم شده بود بهم میگفت چی میشد اگه تو نبودی؟ ولی همون روز که طبق معمول اول از همه از مدزسه بیرون اومدم و چشمام تو رو میگشتن اومد بهم گفت: خودتو بیچاره نکن به درسات برس بدبخت میشی. میتونم بگم این حرفش از همون موقع لحظه به لحظه با منه خیلی هم روش فکر کردم یعنی میتونم بگم اکثر وقتا هم بودم که ندونسته دارم خودمو بد بخت میکنم. خوب سال اول رو همینطوری تموم کردیم . آخرین روز همون سال تحصیلی تو دلم بهت گفتم خداحافظ که شاید فردایی نباشد چون ممکن بود هنرستان یا چیز دیگه انتخاب کنی و مدرسه ات عوض بشه. تابستون شد و میخوام یه چیزی رو بهت اعتراف کنم اونم اینکه اگه دیگه نمیدیدمت میتونستم فراموشت کنم نمیدونم چرا شاید واسه اینکه عشق تو اون موقع واسم که هنوز تو حال و هوای بچگی بودم یه جورایی شبیه فرار از تنهایی یا سرگرمی بود اینا رو که میگم یه موقع فکر نکنی که مثلا دوست نداشتم بلکه دیوونت هم بودم و در ضمن همونطور که گفتم فکر میکردم ازم نفرت داری و یه جورایی هم خودم میخواستم از زندگیت بیرون برم و تابستون اون سال مثل ادامه دوران بچگیم شاد بودم که فکر میکنم دیگه آخرین روزهای زندگیم بود که یه چیزی تو گوشه قلبم منو دلتنگ نمیکرد. اما بی خبر از سال دوم که....
اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتنو پای خاطر خواهیم بزار
خیال نکن که خواستمه این اونه که میخواستمه
به قبله ی محمدی اینه که حرف راستمه
میخوای واست همین وسط داد بزنم با تار موهات دلمو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم گریه کنون سر توی دیوار بزنم
ادامه دارد....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط 143
|

کنارم بخواب و به دورم بتاب و
از اين لب بنوش و چو تشنه که آب و
گل آتشي تو حرارت منم من
که ديوانه ي بي قرارت منم من
خدا دوست دارد لبي که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخنديم
نه در جاهليت بپوسيم بگنديم
بخواب آرام پيش من لبت را بر لبم بگذار
مرا لمسم کن و دل را به اين عاشق ترين بسپار
بخواب آرام پيش من مني که بي تو مي ميرم
لبت را بر لبم بگذار که جان تازه مي گيرم
خدا دوست دارد لبي که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد
خدا دوست دارد من و تو بخنديم
نه در جاهليت بپوسيم بگنديم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:13  توسط 143
|
امروز بعد مدت ها انتظار بالاخره پیدات شد ولی چه فایده آخه میگم دختر خوب چرا وقتی منو میبینی این ادا ها رو در میاری نه اون کارای ۵-۶ ماه یشتو خواستیم نه اینا رو. مگه من لولو ام! نترس ۶ سال یش به خودم قول دادم که دیگه کاریت نداشته باشم و نخواهم داشت شایدم اگه این قولو نداده بودم وضعم بهتر از این بی تکلیفی بود. در مورد این کارات شاید مثل خود من میشی که وقتی می بینمت یهو همه بدنم و بخصوص دستام تو این گرمای تابستون یخ میزنه و خودمو گم میکنم و شایدم تو هم یش خودت بگی دیگه اهمیتم نمیده اما باور کن همه این کارا واسه اینه که فکر نکنی من قصد آزار و اذیتت رو دارم. امروز شاید یش خودت گفتی این پسره اینورا چیکار میکنه؟ آره درسته فقط و فقط واسه اینکه احتمال میدادم ببینمت اودمدم و واسه اینکه مثلا تو متوجه این موضوع نشی مثل همیشه سر انداختم ایین و ازکنارت رد شدم.... اما باور کن دیگه خسته شدم... ۶ سال گذشت تا کی باید همین کارا رو ادامه بدیم؟ من میام دنبالت یا جایی که احتمال میدم باشی و وقتی تو دیدی سرم رو بندازم پایین و برم که مثلا کار دیگه ای داشتم! نمیدونم چیکار کنم. تصمیم داشتم و دارم که تو رو فقط تو قلب خودم و واسه خودم دوستت داشته باشم اما دیگه نمیشه.... میدونی چرا میگم "تو قلب خودم و واسه خودم" شاید باور نکنی اما میترسم روزی از یه حرفی بزنمکه دستم ناراحت بشی یا چیزی بگم که دیگه عشقمو باور نکنی یا قلبتو بشکنم و اونوقت دیگه....... شاید این کارم هم مثل بقیه کارام واست مسخره بیاد اما واقعیته....
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط 143
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
این یکی از اون شعرهایی که خیلی دوستش دارم شاید واسه اینه که این شعر همه اون چیزایی که میخوام بگم رو میگه ... بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 1:20  توسط 143
|
دلم واست یه ذره شده باور همین الان که دارم مینویسم قطره های اشک رو چشام جمع شد.... خیلی دلم میخواد حتی واسه یه لحظه هم که شده ببینمت.... راه مدرسه هم که میدیدمت هر قدمش واسم هزار و یک خاطره داره.... هر طرف که نگاه میکنم تو رو میبینم... فکر میکردم اگه بری بازم یه سری به این ورا میزنی اما......
آنقدر بي خيال از باز نگشتنت گفتي ،
كه گمان مي كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري!
به خودم گفتم
اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست!
ولي آغاز آواز بغض گرفته من
در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:46  توسط 143
|
|
می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست. با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان. تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی. تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا... |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:0  توسط 143
|
راستی اون موقع خیلی کم سن و سال بودیم ها! راستش خیلی دلم واسه اون روزا تنگ شده کاشکی اصلا بزرگ نمیشدیم... از یه طرف یه چیز دیگه هم هست اونم اینکه اگه خدا بخواد قراره بزرگتر هم بشیم که این بیشتر دلمو میگیره... یه آهنگی هست که هر وقت بهش گوش میدم بغض گلومو میگیره شاید واسه اینه که یاد خودمون می افتم:
یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور اون زمون که قلب ما پر بود از شادی و شور
روزی که تورو دیدم موهاتو بافته بودی با گل سفید یاس گلو بند ساخته بودی
بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم از دم صبح تا غروب با تو همبازی شدم
چه روزای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت تا یه چشم به هم زدیم روز و هفته ها گذشت
یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم
شاید اون دل ها دیگه خشکیده رو شاخه ها شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه ها
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 16:41  توسط 143
|
ادامه:
فردا با هزار و یک شور و امید راهی مدرسه شدم چشام همه جا دنبالش بود جلوی در مدرسمون رسیدم اما ازش خبری نشد تصمیم گرفتم بازم چند قدمی بالاتر برم که دیدم داره با دوستش از اونور خیابون میاد با اضطراب و نگرانی همراه با عشق و امید رفتم اونور چند متری با هم فاصله داشتیم که منو شناخت و به دوستش گفت: "دیوونه است محلش نذار" از این حرفش خیلی ناراحت شدم و به خودم قول دادم دیگه اصلا و ابدا کاریش نداشته باشم. (البته الان که فکر میکنم میبینم حق داشت به هر دختری که یه پسر تو خیابون اونم تو راه مدرسه بهش بگه دوست دارم همین فکر و شایدم بدترشو میکنه!) اما من که با تمام وجودم دوستش داشتم بدجوری ناراحت شدم و تصمیم گرفتم تو قلب خودم و واسه خودم دوستش داشته باشم.
ای همه بود و نبودم
ای تمام تار و پودم
ای تو آرزوی قلبم
کاشکی عاشقت نبودم
دلم از تو گرفته
شکستم با نگاهت
بذار اشکای چشمام
بشن فانوس راهت
با یادت در ستیزم
از عشقت میگریزم
اما تو خلوت دل تویی تنها عزیزم
ادامه دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 10:28  توسط 143
|
سلام نازگلم. تا مرز بینهایت دلم واست تنگ شده. هر لحظه و هرکجا بودم یادت فکرمو مثل همیشه مشغول کرده بود. گغته بودم که امید داشتم تو راه یا اونجا ببینمت واسه همین همه جا دنبالت بودم اما نشد....
وقتي با خيال تو
تك و تنها ميشينم
به تو كه فكر ميكنم رنگ عشق و ميبينم
به تو كه فكر ميكنم لحظه هام شيرين ميشه
پيش چشمم همي چي خوب و دل نشين ميشه
تو هميشه توی خوابهاي منی
دختر شرقی روياي منی
بودي و هستي و باز خواهی بود
ديروز و امروز و فردای منی
دوستت دارمممممممممممممممممممم...ممم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:12  توسط 143
|
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:44  توسط 143
|
اواخر مهر یا اوایل آبان ماه سال ۸۲ بود. عصر که مدرسه تموم شداونروز برخلاف عادت همیشگی از دوستان جدا شدم و تصمیم گرفتم از اونور خیابون برم. مدرسه ما و اونا فاصله زیادی نداشت البته نزدیک هم نبود واسه همین موقع تموم شدن مدرسه اکثر دخترها یا به خواست خودشون یا مجبورا از اونور میومدن...سال اول دبیرستان میخوندم راهنمایی رو تو مدرسه نمونه تموم کرده بودم و بنا به دلایلی از دبیرستانش قبول نشدم و یا بهتره بگم با خاطرات زشتی که از مدرسه و کارکنانش داشتم نخواستم قبول بشم و کسی هم اینو قبول نمیکرد واسه همین تصمیم داشتم به بهترین نحو درس بخونم... غرق افکار خودم بودم که ناخودآگاه دختر ماهی رو دیدم که داشت با دوستاش حرف میزد و میخندید انگار همون لحظه نه تنها قلبم بلکه تمام وجودم تو چال گونه هاش افتاد و من موندم و عشق او...فردا منتظر دیدنش بودم.... هر روز که میگذشت بیشتر دوستش میداشتم... خلاصه یه هفته بعد تصمیم گرفتم بهش بگم... من که نام و نشونی ازش نداشتم دیگه دل رو به دریا زدم و وقتی از کنارش رد میشدم بهش گفتم "دوست دارم" شاید راه بچه گانه ای رو انتخاب مردم اما چاره دیگه ای نداشتم... اون روزخیلی هیجان زده بودم و منتظر فردایی شاید بهتر...
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط 143
|
عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم
عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم
عشق اول نازنینم دستتو بذار تو دستام
عشق اول بهترینم بوی تو داره نفس هام
عشق اول عشق آخر اگه امشب در کنارم
تو رو دارم پس چرا چشم انتظارم
عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره
نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم
نکنه هرگز ندونی که تو رو من می پرستم
نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو
نکنه هرگز نخونم شعرغمگین چشاتو
اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم
اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی
عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم
عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم
عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره
نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:56  توسط 143
|
خیلی بهتر بود اگه از اولش همه خاطراتت رو مینوشتم... عجب روزایی داشتیم تک تک لحظاتش واسم عزیزه... روزایی میشد که چند دور راه مدرسه رو میرفتم و میومدم آخرین دوری که قرار بود بیام آهسته قدم برمیداشتم تا بلکه روی ماهتو ببینم... و اون روزایی که نمیدیمدت آروم نداشتم... برعکس سال های قبل از روزای جمعه و تعطیلات تابستون بدجوری بدم میومد....
راستی دیشب که این بلاگ رو زدم و خوابیدم تو خواب دیدمت و یه چیزایی میگفتی که از هیجان شنیدنشون از خواب بیدار شدم ساعت ۶:۲۰ بود من که ساعت ۸:۳۰ به زور از خواب بیدار میشم دیگه نتونستم بخوابم.... یه چیزه دیگه هم هست اونم اینکه:
یادت نره دوست دارم . . . خیلی دلم تنگه برات
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:43  توسط 143
|
سلام
نمیدونم از کجا شروع کنم.... حرفای زیادی دارم... حتی حرفای ۴-۵ ساله که مثل عشقت تو دلم بزرگشون کردم.... دلم خیلی گرفته... جالب ترش اینجاست که میدونم حتی اگه دوستم نداشته باشی ازم بدت نمیاد... و این داره دیونم میکنه...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:31  توسط 143
|